بخش ۹۶ - گنهکار غیورم مزد بیخدمت نمیگیرم
ا اقبال لاهوری
0
Altın Yaprak
گنه کار غیورم مزد بی خدمت نمی گیرم
از آن داغم که بر تقدیر او بستند تقصیرم
ز فیض عشق و مستی برده ام اندیشه را آنجا
که از دنباله چشم مهر عالم تاب می گیرم
من از صبح نخستین نقشبند موج و گردابم
چو بحر آسوده می گردد ز طوفان چاره برگیرم
جهان را پیش ازین صد بار آتش زیر پا کردم
سکون و عافیت را پاک می سوزد بم و زیرم
از آن پیش بتان رقصیدم و زنار بربستم
که شیخ شهر مرد باخدا گردد ز تکفیرم
زمانی رم کنند از من زمانی با من آمیزند
درین صحرا نمی دانند صیادم که نخچیرم
دل بی سوز کم گیرد نصیب از صحبت مردی
مس تابیده ای آور که گیرد در تو اکسیرم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş