بخش ۲
ا ایرج میرزا
0
Altın Yaprak
از طرفی نیز در آن صبح گاه
زهره مهین دختر خالوی ماه
آلهۀ عشق و خداوند ناز
آدمیان را به محبت گداز
پیشۀ وی عاشقی آموختن
خرمن ابناء بشر سوختن
خسته و عاجز شده در کار خود
واله و آشفته جو افکار خود
خواست که برخستگی آرد شکست
یک دو سه ساعت کشد از کار دست
سیر گل و گردش باغی کند
تازه ز گل گشت دماغی کند
کند ز بر کسوت افلاکیان
کرد به سر مقنعه خاکیان
خویشتن آراست به شکل بشر
سوی زمین کرد ز کیهان گذر
آمد از آرامگه خود فرود
رفت بدان سو که منوچهر بود
زیر درختی به لب چشمه سار
چشم وی افتاد به چشم سوار
تیر نظر گشت در او کارگر
کارگرست آری تیر نظر
لرزه بیفتاد در اعصاب او
رنگ پرید از رخ شاداب او
گشت به یک دل نه به صد دل اسیر
در خم فتراک جوان دلیر
رفت که یک باره دهد دل به باد
یاد الوهیت خویش اوفتاد
گفت به خود خلقت عشق از منست
این چه ضعیفی و زبون گشتن است
من که یکی عنصر افلاکیم
از چه زبون پسری خاکیم
آلهۀ عشق منم در جهان
از چه به من چیره شود این جوان
من اگر آشفته و شیدا شوم
پیش خدایان همه رسوا شوم
عشق که از پنجۀ من زاده است
وز شکن زلف من افتاده است
با من اگر دعوی کشتی کند
با دگران پس چه درشتی کند
خوابگه عشق بود مشت من
زادۀ من چون گزد انگشت من
تاری از آن دام که دایم تنم
در ره این تازه جوان افکنم
عشق نهم در وی و زارش کنم
طرفه غزالی است شکارش کنم
دست کشم بر کل و بر گوش او
تا بپرد از سر او هوش او
جنبش یک گوشۀ ابروی من
می کشدش سایه صفت سوی من
من که بشر را به هم انداختم
عاشق و دل دادۀ هم ساختم
خوب توانم که کنم کار خویش
سازمش از عشق گرفتار خویش
گرچه نظامی است غلامش کنم
منصرف از شغل نظامش کنم
این همه را گفت و قوی کرد دل
داد به خود جرأت و شد مستقل
کرد نهان عجز و عیان ناز خویش
هیمنه پی داد به آواز خویش
گفت سلام ای پسر ماه و هور
چشم بد از روی نکوی تو دور
ای ز بشر بهتر و بگزیده تر
بلکه ز من نیز پسندیده تر
ای که پس از خلق تو خلاق تو
همچو خلایق شده مشتاق تو
ای تو بهین میوۀ باغ بهی
غنچۀ سرخ چمن فرهی
چین سر زلف عروس حیات
خال دلارای رخ کاینات
در چمن حسن گل و فاخته
سرخ و سفیدی به رخت تاخته
بسکه تو خلقت شدهی شوخ و شنگ
گشته به خلقت کن تو عرصه تنگ
کز پس تو باز چه رنگ آورد
حسن جهان را به چه قالب برد
بی تو جهان هیچ صفایی نداشت
باغی امید آب و هوایی نداشت
قصد کجا داری و نام تو چیست
در دل این کوه مرام تو چیست
کاش فرود آیی از آن تیز گام
کز لب این چشمه ستانیم کام
در سر این سبزه من و تو به هم
خوش به هم آییم در این صبحدم
مغتنم است این چمن دلفریب
ای شه من پای در آر از رکیب
شاخ گلی پا به سر سبزه نه
شاخ گل اندر وسط سبزه به
بند کن آن رشه به قربوس زین
جفت بزن از سر زین بر زمین
خواهی اگر پنجه به هم افکنم
ور دو کف دست رکابی کنم
تا تو نهی بر کف من پای خود
گرم کنی در دل من جای خود
یا که بنه پا به سر دوش من
سر بخور از دوش در آغوش من
نرم و سبک روح بیا در برم
تات چو سبزه به زمین گسترم
بوسۀ شیرین دهمت بی شمار
قصۀ شیرین کنمت صد هزار
کوه و بیابان پی آهو مبر
غصۀ هم چشمی آهو مخور
گرم بود روز دل کوهسار
آهوکا دست بدار از شکار
حیف بود کز اثر آفتاب
کاهد از آن روی چو گل آب و تاب
یا ز دم باد جنایت شعار
بر سر زلفت بنشیند غبار
خواهی اگر با دل خود شور کن
هرچه دلت گفت همان طور کن
این همه بشنید منوچهر از او
هیچ نیامد به دلش مهر از او
روح جوان همچو دلش ساده بود
منصرف از میل بت و باده بود
گرچه به قد اندکی افزون نمود
سال وی از شانزده افزون نبود
کشمکش عشق ندیده هنوز
لذت مستی نچشیده هنوز
با همۀ نوش لبی ای عجب
کز می نوشش نرسیده به لب
بود در او روح سپاهیگری
مانع دل باختن و دلبری
لاجرم از حجب جوابی نداد
یافت خطابی و خطابی نداد
گویی چسبیده ز شهد زیاد
لب به لب آن پسر حور زاد
زهره دگر باره سخن ساز کرد
زمزمۀ دلبری آغاز کرد
کای پسر خوب تعلل مکن
در عمل خیر تأمل مکن
مهر مرا ای به تو از من درود
بینی و از اسب نیایی فرود
صبح به این خرمی و این چمن
با چمن آرا صنمی همچو من
حیف نباشد که گرانی کنی
صابری و سخت گمانی کنی
لب مفشار اینهمه بر یکدگر
رنگ طبیعی ز لب خود مبر
یا برسد سرخی او را شکست
یا کندش سرخ تر از آنچه هست
آنکه ترا این دهن تنگ داد
وان لب جان پرور گلرنگ داد
داد که تا بوسه فشانی همی
گه بدهی گه بستانی همی
گاه به ده ثانیه بی بیش و کم
گیری سی بوسه زمن پشت هم
گاه یکی بوسه ببخشی ز خویش
مدتش از مدت سی بوسه بیش
بوسۀ اول ز لب آید به در
بوسۀ ثانی کشد از ناف سر
حال ببین میل کدامین تراست
هر دو هم ارمیل تو باشد رواست
باز چو این گفت و جوابی ندید
زور خدایی به تن اندر دمید
دست زد و بند رکابش گرفت
ریشۀ جان و رگ خوابش گرفت
خواه نخواه از سر زینش کشید
در بغل خود به زمینش کشید
هر دو کشیده سر سبزه دراز
هر دو زده تکیه بر آرنج ناز
قد متوازی و محاذی دو خد
گویی کاندازه بگیرند قد
عارض هر دو شده گلگون و گرم
این یکی از شهوت و آن یک ز شرم
عشق به آزرم مقابل شده
بر دو طرف مسأله مشکل شده
زهرۀ طناز به انواع ناز
کرد بر او دست تمتع دراز
تکمه به زیر گلویش هرچه بود
با سر انگشت عطوفت گشود
یافت چو با بی کلهی خوشترش
کج شد و برداشت کلاه از سرش
دست به دو قسمت فرقش کشید
برقی از آن فرق به قلبش رسید
موی که نرم افتد و تیمار گرم
برق جهد آخر از آن موی نرم
از کف آن دست که با مهر زد
برق لطیفی به منوچهر زد
رفت که بوسد ز رخ فرخش
رنگ منوچهر پرید از رخش
خورد تکان جملۀ اعضای او
از نک سر تا به نک پای او
دید کز آن بوسه فنا می شود
بوالهوس و سر بهوا می شود
دید که آن بوسه تمامش کند
منصرف از شغل نظامش کند
بر تن او چندشی آمد پدید
پس عرقی گرم به جانش دوید
برد کمی صورت خود را عقب
طرفه دلی داشته یا للعجب
زهره از این واقعه بی تاب شد
بوسه میان دو لبش آب شد
هر رطبی را که نچینی به وقت
آب شود بعد به شاخ درخت
گفت ز من رخ ز چه بر تافتی
بلکه ز من خوب تری یافتی
دل به هوای دگری داشتی
یا لب من بی نمک انگاشتی
بر رخم ار آخته بودی تو تیغ
به که ز من بوسه نمایی دریغ
جز تو کس از بوسۀ من سر نخورد
هیچکس این طور به من بر نخورد
از چه کنی اخم مگر من بدم
بلکه ملولی که چرا آمدم
من که به این خوبی و رعناییم
دخترکی عشقی و شیداییم
گیر تو افتاده ام ای تازه کار
بهتر از این گیر نیاید شکار
خوب ببین بد به سراپام هست
یک سر مو عیب در اعضام هست
هیچ خدا نقص به من داده است
هیچ کسی مثل من افتاده است
این سر و سیمای فرح زای من
این فرح افزا سر و سیمای من
این لب و این گونه و این بینیم
بینی همچون قلم چینیم
این سر و این سینه و این ساق من
این کف نرم این کفل چاق من
این کل و این گردن و این ناف من
این شکم بی شکن صاف من
این سر و این شانه و این سینه ام
سینۀ صافی تر از آیینه ام
باز مرا هست دو چیز دگر
کت ندهم هیچ از آنها خبر
راز درون دل پاچین مپرس
از صفت ناف به پایین مپرس
هست در این پرده بس آوازه ها
نغمۀ دیگر زند این سازها
چون بنهم پای طرب بر بساط
از در و دیوار ببارد نشاط
بر سر این سبزه برقصم چنان
کز اثر پام نماند نشان
زیر پی من نشود سبزه له
نرم ترم من به تن از کرک به
چون ز طرب بر سر گل پا نهم
در سبکی تالی پروانه ام
گر بجهم از سر این گل بر آن
هیچ به گل ها نرسانم زیان
رقص من اندر سر گل های باغ
رقص شعاع است به روی چراغ
بسکه بود نیر و رخشان تنم
نور دهد از پس پیراهنم
زانچه ترا خوب بود در نظر
بوسۀ من باشد از آن خوبتر
هرچه ز جنس عسل و شکر است
بوسۀ من از همه شیرین تر است
تا دو سه بوسه نستانی همی
لذت این کار ندانی همی
تو بستان بوسه ای از من فره
بد شد اگر باز سر جاش نه
ناز مکن من ز تو خوشگل ترم
من ز تو در حسن و وجاهت سرم
نی غلط افتاد تو خوشگل تری
در همه چیز از همه عالم سری
اخم مکن گوش به عرضم بده
مفت نخواهم ز تو قرضم بده
نیست در این گفته من سوسه ای
گر تو به من قرض دهی بوسه ای
بوسۀ دیگر سر آن می نهم
لحظۀ دیگر به تو پس می دهم
من نه ترا بیهده ول می کنم
گر ندهی بوسه دویل می کنم
گر ندهی بوسه عذابت کنم
از عطش عشق کبابت کنم
نی غلطی رفت ببخشا به من
دور شد از حد نزاکت سخن
بر تو اگر گفتۀ من جور کرد
من چه کنم عشق تو این طور کرد
من که نگفتم تو بده بوسه مفت
طاق بده بوسه و برگیر جفت
از چه کنی سد در داد و ستد
فایده در داد و ستد می رسد
قرض بده منفعتش را بگیر
زود هم این قرض گزارم نه دیر
از لب من بوسه مکرر بگیر
چون که به آخر رسد از سر بگیر
از سر من تا به قدم یک سره
هست چراگاه تو آهو بره
از تو بود دره و ماهور آن
چشمۀ نزدیک و تل دور آن
هر طرفش را که بخواهی بچر
هر گل خوبی که بیابی بخر
عیش ترا مانع و محذور نیست
تمر بود یانع و ناطور نیست
ور تو ندانی چه کنی یادگیر
یاد از این زهره استاد گیر
خیز تو صیاد شو و من شکار
من بدوم سر به پی من گذار
من نه شکارم که ز تو رم کنم
زحمت پای تو فراهم کنم
تیر بینداز که من از هوا
گیرم و در سینه کنم جابجا
من ز پی تیر تو هر سو دوم
تیر تو هر سو رود آن سو روم
چشم به هم نه که نبینی مرا
من ز تو پنهان شوم این گوشه ها
گر تو مرا آیی و پیدا کنی
می دهمت هر چه تمنا کنی
ریگ بیاور که زنی طاق و جفت
با گرو بوسه نه یا حرف مفت
جر بزنی یا نزنی پرده ای
خوب رخی هرچه کنی کرده ای
گاه یکی نیز از آن ریگ ها
بین دو انگشت بنه در خفا
بی خبر از من بپران سوی من
نرم بزن بر هدف روف من
کج شو وزین جوی روان پشت هم
آب بپاش از سر من تا قدم
مشت خود از چشمه پر از آب کن
سر به پی من نه و پرتاب کن
غصه مخور گر تن من خیس شد
رخت اتو کردۀ من کیس شد
آب بپاش از سر من تا به پا
هست در این کار بسی نکته ها
نازک و تنگ است مرا پیرهن
تر که شود نیک بچسبد به تن
پست و بلندی همه پیدا شود
آنچه نهفته است هویدا شود
کشف بسی سر نهانت کند
راز پس پرده عیانت کند
گاه بکش دست بر ابروی من
گاه به هم زن سر گیسوی من
گاه بیا پیش که بوسی مرا
رخ چو برم پیش تو وا پس گرا
گر گذر از بوسه کند مطلبت
می زنم انگشت ادب بر لبت
گر ببری دست به پایین من
ترکه خوری از کف سیمین من
ناف به پایین نبری دست را
نشکنی از بی خردی بست را
گر ببری دست تخطی به بست
ترکه گل می زنمت پشت دست
گاه بیا روی و زمانی به زیر
گاه بده کولی و کولی بگیر
گه به لب کوه برآریم های
تا به دل کوه بپیچد صدای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş