صبح نتابیده هنوز آفتاب وانشده دیدۀ نرگس ز خواب تازه گل آتشی مشک بوی شسته ز شبنم به چمن دست و روی…
شنیدم من که عارف جانم آمد رفیق سابق طهرانم آمد شدم خوشوقت و جانی تازه کردم نشاط و وجد بی اندازه کردم…
تو عارف واقعا گوساله بودی که از من این سفر دوری نمودی مگر کون قحط بود اینجا قلندر که ترسیدی کنم کون ترا تر…
بگو عارف به من ز احباب طهران که می بینم همه شب خواب طهران بگو آن کاظم بد آشتیانی اواخر با تو الفت داشت یا نی…
از طرفی نیز در آن صبح گاه زهره مهین دختر خالوی ماه آلهۀ عشق و خداوند ناز آدمیان را به محبت گداز…
نمی دانستم ای نامرد کونی که منزل می کنی در باغ خونی نمی جویی نشان دوستانت نمی خواهی که کس جوید نشانت…
سبزه نگر تازه به بار آمده صافی و پیوسته و روغن زده سرسرۀ فصل بهاران بود وز پی سر خوردن یاران بود…
دلم زین عمر بی حاصل سرآمد که ریش عمر هم کم کم در آمد نه در سر عشق و نه در دل هوس ماند نه اندر سینه یارای نفس ماند…
بود به بند تو خداوند عشق خواست نبرد گلویت بند عشق باش که حالا به تو حالی کنم دق دل خود به تو خالی کنم…
بدینجا چون رسید اشعار خالص پریشان شد همه افکار مخلص که یا رب بچه بازی خود چه کارست که بر وی عارف و عامی دچارست…
بیا گویم برایت داستانی که تا تأثیر چادر را بدانی در ایامی که صاف و ساده بودم دم کریاس در استاده بودم…
حجاب زن که نادان شد چنینست زن مستورۀ محجوبه اینست به کس دادن همانا وقع نگذاشت که با روگیری الفت بیشتر داشت…
خدایا تا به کی ساکت نشینم من این ها جمله از چشم تو بینم همه ذرات عالم منتر توست تمام حقه ها زیر سر توست…
خدایا کی شود این خلق خسته از این عقد و نکاح چشم بسته بود نزد خرد احلی و احسن زنا کردن از این سان زن گرفتن…
بیا عارف که دنیا حرف مفتست گهی نازک گهی پخ گه کلفت است جهان چون خوی تو نقش بر آبست زمانی خوش اغر گه بد لعابست…
15 / 226 gösteriliyor