بخش ۵

ا ایرج میرزا
0 Altın Yaprak
بیا گویم برایت داستانی که تا تأثیر چادر را بدانی در ایامی که صاف و ساده بودم دم کریاس در استاده بودم زنی بگذشت از آنجا با خش و فش مرا عرق النسا آمد به جنبش ز زیر پیچه دیدم غبغبش را کمی از چانه قدری از لبش را چنان کز گوشه ابر سیه فام کند یک قطعه از مه عرض اندام شدم نزد وی و کردم سلامی که دارم با تو از جایی پیامی پری رو زین سخن قدری دودل زیست که پیغام آور و پیغام ده کیست بدو گفتم که اندر شارع عام مناسب نیست شرح و بسط پیغام تو دانی هر مقالی را مقامیست برای هر پیامی احترامیست قدم بگذار در دالان خانه به رقص آر از شعف بنیان خانه پری وش رفت تا گوید چه و چون منش بستم زبان با مکر و افسون سماجت کردم و اصرار کردم بفرمایید را تکرار کردم به دستاویز آن پیغام واهی به دالان بردمش خواهی نخواهی چو در دالان هم آمد شد فزون بود اتاق جنب دالان بردمش زود نشست آنجا به صد ناز و چم و خم گرفته روی خود را سخت محکم شگفت افسانه ای آغاز کردم در صحبت به رویش باز کردم گهی از زن سخن کردم گه از مرد گهی کان زن به مرد خود چه ها کرد سخن را گه ز خسرو دادم آیین گهی از بی وفایی های شیرین گه از آلمان برو خواندم گه از روم ولی مطلب از اول بود معلوم مرا دل در هوای جستن کام پری رو در خیال شرح پیغام به نرمی گفتمش کای یار دمساز بیا این پیچه را از رخ برانداز چرا باید تو روی از من بپوشی مگر من گربه می باشم تو موشی من و تو هر دو انسانیم آخر به خلقت هر دو یکسانیم آخر بگو بشنو ببین برخیز بنشین تو هم مثل منی ای جان شیرین تو را کان روی زیبا آفریدند برای دیدۀ ما آفریدند به باغ جان ریاحینند نسوان به جای ورد و نسرینند نسوان چه کم گردد ز لطف عارض گل که بر وی بنگرد بیچاره بلبل کجا شیرینی از شکر شود دور پرد گر دور او صد بار زنبور چه بیش و کم شود از پرتو شمع که بر یک شخص تابد یا به یک جمع اگر پروانه ای بر گل نشیند گل از پروانه آسیبی نبیند پری رو زین سخن بی حد برآشفت ز جا برجست و با تندی به من گفت که من صورت به نامحرم کنم باز برو این حرف ها را دور انداز چه لوطی ها در این شهرند واه واه خدایا دور کن الله الله به من گوید که چادر واکن از سر چه پررویست این الله اکبر جهنم شو مگر من جنده باشم که پیش غیر بی روبنده باشم از این بازی همین بود آرزویت که روی من ببینی تف به رویت الهی من نبینم خیر شوهر اگر رو واکنم بر غیر شوهر برو گم شو عجب بی چشم و رویی چه رو داری که با من همچو گویی برادرشوهر من آرزو داشت که رویم را ببیند شوم نگذاشت من از زن های طهرانی نباشم از آنهایی که می دانی نباشم برو این دام بر مرغ دگر نه نصیحت را به مادر خواهرت ده چو عنقا را بلند است آشیانه قناعت کن به تخم مرغ خانه کنی گر قطعه قطعه بندم از بند نیفتد روی من بیرون ز روبند چرا یک ذره در چشمت حیا نیست به سختی مثل رویت سنگ پا نیست چه می گویی مگر دیوانه هستی گمان دارم عرق خوردی و مستی عجب گیر خری افتادم امروز به چنگ الپری افتادم امروز عجب برگشته اوضاع زمانه نمانده از مسلمانی نشانه نمی دانی نظربازی گناه است ز ما تا قبر چار انگشت راه است تو می گویی قیامت هم شلوغ است تمام حرف ملاها دروغ است تمام مجتهدها حرف مفتند همه بی غیرت و گردن کلفتند برو یک روز بنشین پای منبر مسایل بشنو از ملای منبر شب اول که ماتحتت درآید به بالینت نکیر و منکر آید چنان کوبد به مغزت توی مرقد که می رینی به سنگ روی مرقد غرض آن قدر گفت از دین و ایمان که از گه خوردنم گشتم پشیمان چو این دیدم لب از گفتار بستم نشاندم باز و پهلویش نشستم گشودم لب به عرض بی گناهی نمودم از خطاها عذرخواهی مکرر گفتمش با مد و تشدید که گه خوردم غلط کردم ببخشید دو ظرف آجیل آوردم ز تالار خوراندم یک دو بادامش به اصرار دوباره آهنش را نرم کردم سرش را رفته رفته گرم کردم دگر اسم حجاب اصلا نبردم ولی آهسته بازویش فشردم یقینم بود کز رفتار این بار بغرد همچو شیر ماده در غار جهد بر روی و منکوبم نماید به زیر خویش کس کوبم نماید بگیرد سخت و پیچد خایه ام را لب بام آورد همسایه ام را سر و کارم دگر با لنگه کفش است تنم از لنگه کفش اینک بنفش است ولی دیدم به عکس آن ماه رخسار تحاشی می کند اما نه بسیار تغیر می کند اما به گرمی تشدد می کند لیکن به نرمی از آن جوش و تغیرها که دیدم به عاقل باش و آدم شو رسیدم شد آن دشنام های سخت سنگین مبدل بر جوان آرام بنشین چو دیدم خیر بند لیفه سست است به دل گفتم که کار ما درست است گشادم دست بر آن یار زیبا چو ملا بر پلو مؤمن به حلوا چو گل افکندمش بر روی قالی دویدم زی اسافل از اعالی چنان از هول گشتم دست پاچه که دستم رفت از پاچین به پاچه از او جفتک زدن از من تپیدن از او پر گفتن از من کم شنیدن دو دست او همه بر پیچه اش بود دو دست بنده در ماهیچه اش بود بدو گفتم تو صورت را نکو گیر که من صورت دهم کار خود از زیر به زحمت جوف لنگش جا نمودم در رحمت به روی خود گشودم کسی چون غنچه دیدم نوشکفته گلی چون نرگس اما نیم خفته برونش لیموی خوش بوی شیراز درون خرمای شهدآلود اهواز کسی بشاش تر از روی مؤمن منزه تر ز خلق و خوی مؤمن کسی هرگز ندیده روی نوره دهن پرآب کن مانند غوره کسی برعکس کس های دگر تنگ که با کیرم ز تنگی می کند جنگ به ضرب و زور بر وی بند کردم جماعی چون نبات و قند کردم سرش چون رفت خانم نیز وا داد تمامش را چو دل در سینه جا داد بلی کیر است و چیز خوش خوراک است ز عشق اوست کاین کس سینه چاک است ولی چون عصمت اندر چهره اش بود از اول تا به آخر چهره نگشود دو دستی پیچه بر رخ داشت محکم که چیزی ناید از مستوری اش کم چو خوردم سیر از آن شیرین کلوچه حرامت باد گفت و زد به کوچه

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.