بخش ۹
ا ایرج میرزا
0
Altın Yaprak
بیا عارف که دنیا حرف مفتست
گهی نازک گهی پخ گه کلفت است
جهان چون خوی تو نقش بر آبست
زمانی خوش اغر گه بد لعابست
گهی ساید سر انسان به مریخ
گهی در مقعد انسان کند میخ
گهی عزت دهد گه خوار دارد
از این بازیچه ها بسیار دارد
یکی را افکند امروز در بند
کند روز دگر او را خداوند
اگر کارش وفاقی یا نفاقیست
تمام کار عالم اتفاقیست
نه مهر هیچکس در سینه دارد
نه با کس کینۀ دیرینه دارد
نه مهرش را نه کینش را قرارست
نه آنش را نه اینش را مدارست
به دنیا نیست چیزی شرط چیزی
ز من بشنو اگر اهل تمیزی
به یونان این مثل مشهور باشد
که رب النوع روزی کور باشد
دهد بر دهخدا نعمت همان جور
که صد چندان دهد بر قاسم کور
به نادان آن چنان روزی رساند
که صد دانا در آن حیران بماند
در این دنیا به از آن جا نیابی
که باشد یک کتاب و یک کتابی
کتاب ار هست کمتر خور غم دوست
که از هر دوستی غمخوارتر اوست
نه غمازی نه نمامی شناسد
نه کس از او نه او از کس هراسد
چو یاران دیر جوش و زود رو نیست
رفیق پول و در بند پلو نیست
نشیند با تو تا هر وقت خواهی
ندارد از تو خواهش های واهی
بگوید از برایت داستان ها
حکایتها کند از باستان ها
نه از خوی بدش دلگیر گردی
نه همچون عارف از وی سیر گردی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş