شمارهٔ ۶
ا ایرج میرزا
0
Altın Yaprak
نشسته بودم و دیدم ز در بشیر آمد
که خیز و جان و دل آماده کن امیر آمد
امیر مملکت حسن با چنان حشمت
چه خواب دید که سر وقت این فقیر آمد
چو دید از غم هجرانش سخت دل گیرم
به دل نوازی این پیر گوشه گیر آمد
نمانده بود مرا طاقت جدایی او
به موقع آمد و نیک آمد و هژیر آمد
نکرده جنگ اسیرم نموده بود به خویش
کنون به سرکشی موقف اسیر آمد
شکایت شب هجران به او نباید کرد
که خود ز درد دل عاشقان خبیر آمد
چه زور بود که بر پیکر علیل رسید
چه نور بود که در دیدۀ ضریر آمد
کنون که آمده تا نصف شب نگاهش دار
ز دست زود مده دامنش که دیر آمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş