شمارهٔ ۲۵ - ماکیان و شیر
ا ایرج میرزا
0
Altın Yaprak
در بن یک بیشه ماکیانی هر روز
بیضه نهادی و بردی آن را یک کرد
بس که ز راه آمد و ندید به جا تخم
خاطرش از دست برد کرد بیازرد
بود در آن بیشه پادشاه یکی شیر
داوری از کرد پیش شیر همی برد
داد بدو پاسخی چنین که بباید
پاسخ شاهانه اش به حافظه بسپرد
گفت چرا ماکیان شدی نشدی شیر
تا نتواند خلق تخم ترا خورد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş