شمارهٔ ۴ - نصیحت به فرزند
ا ایرج میرزا
0
Altın Yaprak
از مال جهان ز کهنه و نو
دارم پسری به نام خسرو
هر چند که سال او چهار است
پیداست که طفل هوشیار است
در دیده من چنین نماید
بر دیده غیر تا چه آید
هر چند که طفل زشت باشد
در چشم پدر بهشت باشد
آری مثل است که قرنبیٰ
در دیده مادر است حسنا
هان ای پسر عزیز دلبند
بشنو ز پدر نصیحتی چند
ز این گفته سعادت تو جویم
پس یاد بگیر هر چه گویم
می باش به عمر خود سحرخیز
وز خواب سحرگهان بپرهیز
اندر نفس سحر نشاطی است
کان را با روح ارتباطی است
دریاب سحر کنار جو را
پاکیزه بشوی دست و رو را
صابونت اگر بود میسر
بر شستن دست و رو چه بهتر
با هوله پاک خشک کن رو
پس شانه بزن به موی و ابرو
کن پاک و تمیز گوش و گردن
کاین کار ضرورت است کردن
تا آن که به پهلویت نشینند
چرک گل و گوش تو نبینند
در پاکی دست کوش کز دست
دانند ترا چه مرتبت هست
چرکین مگذار بیخ دندان
کان وقت سخن شود نمایان
پیراهن خویش کن گزیده
هم شسته و هم اطو کشیده
کن کفش و کلاه با بروس پاک
نیکو بستر ز جامه ات خاک
در آینه خویش را نظر کن
پاکیزه لباس خود به بر کن
از نرم و خشن هر آنچه پوشی
باید که به پاکیش بکوشی
گر جامه گلیم یا که دیباست
چون پاک و تمیز بود زیباست
چون غیر به پیش خویش بینی
انگشت مبر به گوش و بینی
دندان بر کس خلال منمای
ناخن بر این و آن مپیرای
در بزم چنان دهن مدران
کت قعر دهان شود نمایان
خمیازه کشید می نباید
طوری که به خلق خوش نیاید
چون بر سر سفره ای نشستی
زنهار نکن دراز دستی
زان کاسه بخور که پیش دستست
بر کاسه دیگری مبر دست
ده قوت ز بیش و کم شکم را
دربند مباش بیش و کم را
با مادر خویش مهربان باش
آماده خدمتش به جان باش
با چشم ادب نگر پدر را
از گفته او مپیچ سر را
چون این دو شوند از تو خرسند
خرسند شود ز تو خداوند
در کوچه چو می روی به مکتب
معقول گذر کن و مؤدب
چون با ادب و تمیز باشی
پیش همه کس عزیز باشی
در مدرسه ساکت و متین شو
بیهوده مگوی و یاوه مشنو
اندر سر درس گوش می باش
با هوش و سخن نیوش می باش
می کوش که هرچه گوید استاد
گیری همه را به چابکی یاد
کم گوی و مگوی هرچه دانی
لب دوخته دار تا توانی
بس سر که فتاده زبان است
با یک نقطه زبان زیان است
آن قدر رواست گفتن آن
کاید ضرر از نهفتن آن
نادان به سر زبان نهد دل
در قلب بود زبان عاقل
اندر وسط کلام مردم
لب باز مکن تو بر تکلم
زنهار مگو سخن بجز راست
هرچند ترا در آن ضررهاست
گفتار دروغ را اثر نیست
چیزی ز دروغ زشت تر نیست
تا پیشه تست راست گویی
هرگز نبری سیاه رویی
از خجلت شرمش ار شود فاش
یادآر و دگر دروغ متراش
چون خوی کند زبان به دشنام
آن به که بریده باد از کام
از عیب کسان زبان فرو بند
عیبش به زیان خویش مپسند
زنهار مده بدان به خود راه
کز مونس بد نعوذ بالله
در صحبت سفله چون درآیی
بالطبع به سفلگی گرایی
با مردم ذی شرف درآمیز
تا طبع تو ذی شرف شود نیز
لبلاب ضعیف بین که چندی
پیچد به چنار ارجمندی
در صحبت او بلند گردد
مانند وی ارجمند گردد
در عهد شباب چند سالی
کسب هنری کن و کمالی
تا آن که به روزگار پیری
در ذلت و مسکنت نمیری
امروز سه سال پیش از این نیست
بی علم دگر نمی توان زیست
گر صنعت و حرفتی ندانی
زحمت ببری ز زندگانی
از طب و طبیعی و ریاضی
قلب تو به هرچه هست راضی
یک فن بپسند و خاص خود کن
تحصیل به اختصاص خود کن
چون خوب کم از بد فزون به
ذی فن به جهان ز ذی فنون به
خوانم به تو بیتی از نظامی
آن میر سخنوران نامی
پالانگری به غایت خود
بهتر ز کلاه دوزی بد
آن طفل که قدر وقت دانست
دانستن قدر خود توانست
هرچ آن که رود ز دست انسان
شاید که به دست آید آسان
جز وقت که پیش کس نپاید
چون رفت ز کف به کف نیاید
گر گوهری از کفت برون تافت
در سایه وقت می توان یافت
ور وقت رود ز دستت ارزان
با هیچ گهر خرید نتوان
هر شب که روی به جامه خواب
کن نیک تأمل اندر این باب
کان روز به علم تو چه افزود
وز کرده خود چه برده ای سود
روزی که در آن نکرده ای کار
آن روز ز عمر خویش مشمار
من می روم و تو ماند خواهی
وین دفتر درس خواند خواهی
اینجا چو رسی مرا دعا کن
با فاتحه روحم آشنا کن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş