چنان با غم عشق خو کرد دل که گویی که عشق است خود جان ما
ای کرده ز لطف و قهر تو صنع خدا در عهد ازل بهشت و دوزخ پیدا بزم تو بهشت است و مرا جرمی نیست چون است که در بهشت ره نیست مرا
عید نوروز است و عالم سبز و خندان گشته است بوستان در حسن چون رخسار جانان گشته است باد عیسی دم چو کرد احیا اموات خاک را سبزه ها شد خضر و باران آب حیوان گشته است…
به سر انگشت نما زاهد انگشت نما را منظر دوست که تا سجده کند صنع خدا را گر درین هر دو سرا خاک کف او به کف آرم التفاتی نکنم حاصل این هر دو سرا را…
بفراشت صبحدم علم از خاور آفتاب لشکر براند گرم به هر کشور آفتاب رم خورد ادهم شب از آفاق چون ببست بر نقره خنگ گردون زین زر آفتاب…
حقا که عجب بی سر و پای است فلان کاو بر سر و پای خویش جل می پوشد
چون مهر پری ز خاتم جم برداشت دلتنگی از اهل عالم برداشت پرسیدم از او که ای صنم نام تو چیست در حال نگین از سر خاتم برداشت
ای وزیر جهان به فرزندان التفاتی نمی کنی چندان پسرت هر کجا که بیندیر از شعف در زند بدو دندان…
هر آن کس که دیده ست آن خاک پا نیاید به چشمش دگر توتیا رخت را به خورشید کردم مثل بدیدم کنون از کجا تا کجا…
معاشران که مقیمان کوی خمارند چو بنگری ز دو عالم فراغتی دارند غلام همت آن عاشقان آزادم که ملک هر دو جهان در نظر نمی آرند…
من نشنیدم که خط بر آب نویسند آیت خوبی بر آفتاب نویسند هجر کشیدیم تا به وصل رسیدیم نامه رحمت پس از عذاب نویسند…
چون مرغ سحر در غم گلزار بنالد از غم دل دیوانه من زار بنالد هر کس که به گوشش برسد ناله زارم بر درد من سوخته بسیار بنالد…
آن را که غمی باشد و گفتن نتواند شب تا به سحر نالد و خفتن نتواند از ما بشنو قصه ما ورنه چه حاصل پیغام که باد آرد و گفتن نتواند…
باز در سودای او امروز جان خواهم فشاند آستین شوق بر هر دو جهان خواهم فشاند گر بگیرد دست من در پاش سر خواهم فکند ور بخواهد جان من بر وی روان خواهم فشاند…
اگر نسیم صبا زلف او برافشاند هزار جان مقید ز بند برهاند منش ببینم و از دور رخ نهم بر خاک مرا ببیند و از دور رخ بگرداند…
15 / 401 gösteriliyor