شمارهٔ ۱۰۸
ج جلال عضد
0
Altın Yaprak
بتم باز قصد جفا می کند
به یک بار ما را رها می کند
مرو ای طبیب دل دردمند
که دردت دلم را دوا می کند
مدر پرده عاشقی بیش ازین
که پیراهن از غم قبا می کند
بدل شد شب وصل با روز هجر
جهان بین که با ما چه ها می کند
فلک را همین است همواره کار
که یاری ز یاری جدا می کند
کجا یابم از خاک پایت اثر
که خورشید از آن توتیا می کند
منم طالب تو تو از من ملول
چه تدبیر کاین ها قضا می کند
چه گویم من این بخت شوریده را
که او قصد دوری ما می کند
بساز ای دل غم زده برگ صبر
که کار کسان با نوا می کند
خرد هرکجا عقده ای شد پدید
به سرپنجه صبر وامی کند
تو از بخت خود چند نالی جلال
زمانه چنین اقتضا می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş