شمارهٔ ۱۱۰
ج جلال عضد
0
Altın Yaprak
زلف تو خورشید را در سایه پنهان می کند
روز روشن با شب تاریک یکسان می کند
گل چو می بیند که رویت بوستان افروز شد
قرب یک سال از خجالت ترک بستان می کند
از چه شد زلف تو در بند پریشانی خلق
چون همه روزه رخت با مردم احسان می کند
ز آه من زلف کژت در تاب شد وین نیست راست
گر به هر بادی ز ما خاطر پریشان می کند
من هم اول ترک جان کردم چو دانستم که نیست
عاشقی کار کسی کاندیشه از جان می کند
بر لب لعلت دمیده خط سبزت گوییا
خضر مسکن در کنار آب حیوان می کند
تشنگان را جان رسیده بر لب و خضر خطت
آب حیوان دارد و از خلق پنهان می کند
از گریبان تا نمودی چهره هر شب تا به روز
آفتاب از شرم تو سر در گریبان می کند
از گلستان رخت چون یاد می آرد جلال
خار مژگانش جهانی را گلستان می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş