شمارهٔ ۱۵
ج جلال عضد
0
Altın Yaprak
دل که از من گشت ناپیدا کجاست
یا رب آن شوریده شیدا کجاست
مدتی شد تا ندیدم روی دوست
من چنین تنها و او تنها کجاست
بی رخش تاریک باشد چشم من
دست بر هر جا نهم کاین جا کجاست
ای فلک در جنب آن رخسار ماه
پایه خورشید بنگر تا کجاست
پیش ازین در خواب می دیدم خیال
وین زمانم خواب در شبها کجاست
نیستی ای سرو هم بالای دوست
سر به بالا کن که این بالا کجاست
عالمی در ظلمت غم سوختند
پرتوی زان عارض زیبا کجاست
تا برآیند از دل و جان عالمی
عشوه ای زان نرگس شهلا کجاست
تا به تن جان و جهان باز آورد
نکهتی زان زلف عنبرسا کجاست
تا شود آب از خجالت در ناب
نکته ای زان لعل شکرخا کجاست
ره نمی داند به سوی او جلال
آخر آن دردانه دریا کجاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş