شمارهٔ ۲۲۵
ج جلال عضد
0
Altın Yaprak
درد تو در سینه دارم دم نمی یارم زدن
آه کز درد تو آهی هم نمی یارم زدن
هر سحر تا شب ز زانو سر نمی یارم گرفت
دیده شب ها تا سحر بر هم نمی یارم زدن
جانم آمد بر لب اما لب نمی یارم گشود
دل ز غم خون گشت لیکن دم نمی یارم زدن
سر نمی یارم کشید از طره عیار او
پنجه با سر فتنه عالم نمی یارم زدن
با که گویم درد خود کز دست این نامحرمان
یک نفس با همدمی محرم نمی یارم زدن
گریه ام دایم ز شادی برنمی آید ولی
خنده ای هرگز ز دست غم نمی یارم زدن
عالم از نوروز خرم شد ولی زآنم چه سود
من که در عالم دمی خرم نمی یارم زدن
بی لب لعلت دلم ریش است مانند جلال
ناله ای زین ریش بی مرهم نمی یارم زدن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş