شمارهٔ ۲۳۶
ج جلال عضد
0
Altın Yaprak
گرچه رفت آب رخ من در سر یاری او
خاک خواهم گشت در راه وفاداری او
یار بدمهر ار بگردانید روی دل ز من
من نخواهم کرد باری پشت بر یاری او
ور ز من بیزار شد من همچنانش بنده ام
نیست بر دل هیچ آزارم ز بیزاری او
ور بسان خاک خوارم کرد آن یار عزیز
هر زمانی عزتی می یابم از خواری او
یک زمان از صحبت شادی نگشتم شاد لیک
آفرین بر صحبت غم باد و غمخواری او
زلف تو دل برد و عمدا خویش را آشفته ساخت
طره را بفشان که آگاهم ز طراری او
من که صاحب درد عشاقم اگر بینم به خواب
چشم بیمارت بمیرم پیش بیماری او
دی در اثنای سخن لعل تو گوهر می فشاند
همچنان مانده است در چشمم گهرباری او
گر ترا رحمت نمی آید بر احوال جلال
مرغ و ماهی زار می گریند بر زاری او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş