شمارهٔ ۲۶
ج جلال عضد
0
Altın Yaprak
شب رو خونی که از چشمم به دور افتاده است
کردمش جا در کنار خود که مردم زاده است
گرچه پروردم به خون دل من او را در دو چشم
آن جگر گوشه به خون هر دم گواهی داده است
می خورندم همچو ساغر خون مدام این همدمان
همدم صافی درون در دور جام باده است
سر نهادم تا سر زلف تو آوردم به دست
در زمانه یک سر مو رایگان ننهاده است
صبحدم برخاست شور از مجلس روحانیان
باد از زلفش عجب گر حلقه ای نگشاده است
پیش عیاران مگر رفته ست چشم مست تو
خواب مستی می کند ترکی عجب دل ساده است
شد تنم مویی وزان موجز خیالی هم نماند
تا مرا موی میانت در خیال افتاده است
ناله و اشکم رباب است و شراب و دل کباب
راستی اسباب عیشم سر به سر آماده است
از ثبات بندگیت یافت آزادی جلال
سرو چون ثابت قدم شد نام او آزاده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş