شمارهٔ ۲۷۲
ج جلال عضد
0
Altın Yaprak
بیاور ساقیا در ده من دل خسته را جامی
که من خود را نمی دانم ز نیک و بد سرانجامی
به امید وصالش دامن عمرم به ناکامی
برفت از دست و در دستم نیامد دامن کامی
من اول بلبلی بودم میان بلبلان گویا
کنون هستم به تنهایی اسیر افتاده در دامی
دلارامم اگر بینی نماند در دل آرامت
که دارد در همه عالم بدین خوبی دلارامی
بر آن بام آن که من دیدم گل خندان همی ماند
عجب دارم اگر روید گلی بر گوشه بامی
مجالی نیست کس را ای دریغا در شبستانش
وگرنه می فرستادم به دست باد پیغامی
بلای عاشقی بردن نباشد کار هر مردی
در آتش زندگی کردن نباشد کار هر خامی
اگر در سر ندارم من خیال روی و مویت را
چه می جویم ز کوی تو به هر صبحی و هر شامی
جلالا جام می بردار و نام و ننگ یک سو نه
که ترک نام اگر گیری برآری در جهان نامی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş