شمارهٔ ۹۳
ج جلال عضد
0
Altın Yaprak
هر که را دلدار باید درد بی درمان کشد
دولت وصل آنکه خواهد محنت هجران کشد
دل نگویندش که دروی نیست مهر دلبری
جان نگویندش که نه بار غم جانان کشد
گفتم از زلفت مرا حاصل پریشانی ست گفت
هر که را طاووس باید رنج هندستان کشد
بشکند صد قلب تیر غمزه اش در یک نظر
آنکه پیوسته کمان ابروان زان سان کشد
ای که دندان ترا زان گوهر پاکیزه اش
غاشیه بر دوش و گوهر از بن دندان کشد
با رخت گر در نظر آید جمال دیگری
با جمالت کی کسی را دل سوی بستان کشد
ز آستین عهد اگر دست وفا بیرون کنی
بخت خواب آلوده پای از خواب در دامان کشد
نور ایمان روی تست و زلف کافرکیش تو
زان همی ترسم که خط بر صفحه ایمان کشد
از سر زلف تو چون ترک خطا هندوی چین
هر نفس گوی دلی اندر خم چوگان کشد
سرکشی از حد مبر با آنکه گر دستش رسد
خاک پایت را به جای سرمه در چشمان کشد
با دل بی طاقت پرغصه غمگین جلال
انده عشقت خورد یا محنت دوران کشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş