شمارهٔ ۹۷
ج جلال عضد
0
Altın Yaprak
من سرو ندیدم که به بالای تو ماند
بالای تو سروی ست که گل می شکفاند
مگذار که این عاشق دلسوخته بی تو
یک لحظه بماند که به یک لحظه نماند
ترسم که به کام دل دشمن بنشینم
تا آن که فلک با تو به کامم بنشاند
فریاد که از تشنگی ام جان به لب آمد
کس نیست که آبی به لب تشنه چکاند
ترسم که یک امشب که تو در خانه مایی
از بوی سر زلف تو همسایه بداند
فریاد که بیداد ز حد بردی و از تو
فریادرسی نیست که دادم بستاند
وقت است که بیدار شود دیده بختم
وز چنگ غم و درد و عذابم برهاند
دیوانه در سلسله گر بوی تو یابد
دیوانه شود سلسله در هم گسلاند
مشتاق پریشان که دلش پیش تو باشد
خواهد که کند صبر ولیکن نتواند
آسان شود این مشکل و روشن شود این شب
کاحوال جهان جمله به یک حال نماند
مانند جلال آن که به سختی بنهد دل
هم عاقبتش بخت به مقصود رساند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş