بخش ۴۸
ج جامی
0
Altın Yaprak
شاعری پیش طبیب رفت و گفت چیزی در دل من گره شده است و وقت مرا ناخوش می دارد و از آنجا فسردگی به همه اعضای من می رسد و موی بر اندام من برمی خیزد
طبیب مردی ظریف بود گفت به تازگی هیچ شعری گفته ای که هنوز بر کسی نخوانده باشی گفت آری گفت بخوان بخواند باز گفت بخوان بخواند گفت برخیز که نجات یافتی این شعر بود که در دل تو گره شده بود و خنکی آن به بیرون سرایت می کرد چون از دل خود بیرون دادی خلاص یافتی
چه شعر است این که چون نامش ز دانا
بپرسی بر زبانش هرزه آید
و گر بر شربت بیمار خوانی
تب محرق رود تب لرزه آید
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş