بخش ۸
ج جامی
0
Altın Yaprak
وقتی رشید به کوفه رسید وزیر وی به نخاسی درآمد غلامی بر وی عرض کردند که چون آهنگ غنا کردی مرغ را از هوا درآوردی خبر او را به رشید رسانیدند بفرمود تا او را بخریدند چون از کوفه عزم رحلت کردند شنیدند که در روز اول می گریست و حدی کنان می گفت
آن که ریزد بیگنه خونم به تیغ هجر یار
به که از خون چو من شوریده حالی بگذرد
من که از یک روزه هجران اینچنین رفتم ز دست
وای جان من اگر ماهی و سالی بگذرد
این خبر به رشید رسید وی را احضار فرمود و از حال وی استفسار نمود دانست که در کوفه به عشق کسی گرفتار است ترحم کرد وی را آزاد ساخت وزیر گفت حیف باشد که چنین خوش آوازی را آزاد کنند رشید گفت دریغ باشد که چنین بلند پروازی را بنده گیرند
ای آن که تو را دولت شاهی هوس است
و آزادی بندگان تو را دسترس است
آزاد کن او را که بود بنده عشق
کان دلشده را بندگی عشق بس است
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş