شمارهٔ ۱۳۱
ج جامی
0
Altın Yaprak
چون رسوم شاهی از دور فلک بنیاد شد
از دو سلطان احمد این ویرانه کاخ آباد شد
دارد این خرم ز آب تیغ باغ داد را
آنچنان کز آب جام آن رونق بغداد شد
چون کشید این خوان جود و مکرمت گرد جهان
همت سایل ز رق حرص و آز آزاد شد
زیر رمحش یافت دشمن راحت خواب اجل
سایه آن بر وی آری سایه شمشاد شد
در تب مهرش عدو گویی گریبان باز کرد
بر تنش باد صبا باد ثمود و عاد شد
نیست شد فریاد مظلوم از شمول عدل او
از شمول عدل او فریاد در فریاد شد
تشنه جانی کو نه آب از مشرب صدقش کشید
در گلو آب زلالش خنجر پولاد شد
لب گشا جامی به تکرار دعایش کین دعا
صاحبان ورد را دیباچه اوراد شد
شاد بادش در دو عالم دل به نیل هر مراد
چون ز لطف شاملش دل های غمگین شاد شد
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş