شمارهٔ ۱۴۳
ج جامی
0
Altın Yaprak
خوش آن که شد به دلی از مضیق حرص آزاد
مقیم کنج قناعت درین خراب آباد
نسیم خیر دهد آب و خاک کلبه فقر
کسی که ساعی آن شد خداش خیر دهاد
بکن بنای سرای فنا ز ساحت دل
پی سرای بقا استوار کن بنیاد
به خشت علم و عمل خانه در بهشت نساخت
جز آن که در ره دین قالب درست نهاد
چنان بلند کن ایوان قصر همت را
که قاصر آید ازان دست همت استاد
رواق بخت کی از خشت و گل بلند شود
گرت زمانه نه بر خشت نیکبختی زاد
ممر بادگشایی به خانه زان غافل
که هست شمع حیات تو در گذرگه باد
ز چار در چه گشاید به منزل آن کس را
که در ریاض مثمن دریچه ای نگشاد
مبارک از نظر دوستانست خانه نه زان
که بر کتابه کتابت کنی مبارک باد
بلند کرده ایام زود پست شود
گواه دعوی من قصر قیصر است و قباد
به فرش مصطبه جامی نوشت گفته خویش
ببین که پایه نظمش چه سان بلند افتاد
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş