شمارهٔ ۱۵۰
ج جامی
0
Altın Yaprak
دلم از رشک صبا می لرزد
کز وی آن زلف دو تا می لرزد
بس که می ترسد از آزار تنت
بند بر بند قبا می لرزد
می نهم پا که زنم دست به تو
پا جدا دست جدا می لرزد
دهد آرام زمین کوه و تنم
زیر صد کوه بلا می لرزد
جور مپسند که چتر زر شاه
بر سرش زآه گدا می لرزد
چون دعا گویمت از ترس رقیب
دست من وقت دعا می لرزد
جامی از خم شکنان دارد بیم
بر سر خمکده ها می لرزد
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş