شمارهٔ ۱۸۵
ج جامی
0
Altın Yaprak
می شوم زنده ز سرکان نازنینم می کشد
می کشد بیگانگان را نیز اینم می کشد
پیش او چون سجده آرم از لگدکوب جفا
تا نبینم دیگرش رود در زمینم می کشد
می کنم گلگشت باغ از شوق قد و عارضش
اعتدال سرو و لطف یاسمینم می کشد
در خیال آن لب از خود گم شده جان می دهم
چون مگس غرقه شده در انگبینم می کشد
نیست دوران را به خونریز من مسکین خطی
گرد آن رخ دور خط عنبرینم می کشد
گر نباشد بهره ام زان ساق و ساعد باک نیست
غیرت دامان و رشک آستینم می کشد
من به مهر او خوشم جامی و کین هم حاکم است
گر به مهرم می نوازد ور به کینم می کشد
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş