شمارهٔ ۱۸۵
ع عمادالدین نسیمی
0
Altın Yaprak
در خمارم ساقیا جام جمی می بایدم
محرم همدم ندارم همدمی می بایدم
دارم از زلف پریشانش حکایت ها بسی
خلوت بی مدعی با محرمی می بایدم
خشک شد لب ز آتش دل در جگر آبم نماند
ای مه از دریای فضلت شبنمی می بایدم
شادی ما در دو عالم جز غم روی تو نیست
زان به نو هر ساعت از عشقت غمی می بایدم
تا دل مجروح خود را یک زمان تسکین دهم
از سنان غمزه او مرهمی می بایدم
تا کنم قربان پایت هردم ای جان جهان
هر نفس جانی و هردم عالمی می بایدم
در طریق کعبه شوق تو جان مرد از عطش
ای حیات تشنه آب زمزمی می بایدم
تا نباشم در بیابان محبت بی طریق
همچو ابراهیم عاشق ادهمی می بایدم
سینه از درد فراقت چون دل نی شرحه شد
از دم عیسی دمی اکنون دمی می بایدم
حاصل دنیی و عقبی در حقیقت یک دم است
تا شناسد قدر این دم آدمی می بایدم
نفحه روح القدس دارد نسیمی در نفس
ای که می گویی مسیح مریمی می بایدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş