شمارهٔ ۲۰۹
ج جامی
0
Altın Yaprak
باز ازین راه صدای جرسی می آید
گویی از منزل معشوق کسی می آید
دم صبح از نفس باد صبا مشکین شد
همدمی می رسد و هم نفسی می آید
چشم بد دور ز شاخ شجر وادی طور
شعله نور به سروقت خسی می آید
طوطی از رشک چرا جان ندهد کز لب دوست
شکر کام نصیب مگسی می آید
پایه عشق بلند است همین بس که ازو
در دل امیدی و در سر هوسی می آید
یار گفت از سر اخلاص بر این در به زمین
سرزنان جامی درمانده بسی می آید
گفتمش هست به فریاد ز دست دل خویش
پا ز سر کرده به فریادرسی می آید
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş