شمارهٔ ۲۱۴
ج جامی
0
Altın Yaprak
آن سهی سرو چو گلگشت لب جو می کرد
بلبل از شاخ سمن وصف رخ او می کرد
صبحدم باد دم از حلقه زلفش می زد
باغ را ناف پر از نافه آهو می کرد
از به آن روز بچربید ترنج ذقنش
که به بازیچه ز نارنج ترازو می کرد
آدم آن روز که مسجود ملایک شده بود
با خود اندیشه آن گوشه ابرو می کرد
ای خوش آن شب که منش دست کمر می کردم
طوق اقبال من او از خم بازو می کرد
نقش هر آرزو از لوح ضمیرم می شست
در تمنای خودم یکدل و یک رو می کرد
گرچه جامی سخن از روح قدس تلقین داشت
دوش دریوزه از آن لعل سخنگو می کرد
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş