شمارهٔ ۲۴۶
ج جامی
0
Altın Yaprak
به بستان می گذر وز چهره گل ها را خجل می کن
همی زن خنده وز لب غنچه ها را منفعل می کن
بحل کردن چه خواهی چون کشی ما را کسی بر تو
ندارد حکم هم خود می کش و هم خود بحل می کن
نشاید منزل تو زآب و گل گاهی که می آیی
گذر بر دیده ره بر سینه جا در جان و دل می کن
مزاجت منحرف می بینم ای خلوت نشین گاهی
به کوی نیکوان کسب هوای معتدل می کن
لبم را با لب او متصل کردی خیال ای دل
چه جان افزا خیالی کردی این را متصل می کن
نشان پاش تا ماند پی بوسیدن ای دیده
به هر راهی که آن مه می رود از گریه گل می کن
دلت زان بت پر ای جامی به کعبه رو چه می آری
بدین دل روی در بتخانه چین و چگل می کن
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş