شمارهٔ ۲۹
ج جامی
0
Altın Yaprak
پیش قدت دست خدمت بسته هر سروی که هست
دست بسیار است جان من بلی بالای دست
میل طوبی کرد زاهد گرچه بالای تو دید
آری آری مایل پستیست همتهای پست
مستی از میخانه می زد دست و می گفت این سرود
بت پرست از بت پرست و خودپرست از خود نرست
درشب هجران هجوم آورد بر من تاب تب
دل طپید از بیم و تن لرزید لیکن نبض جست
بود سینه منزل دل نیز لیکن تیر تو
چون رسید از ره گذشت از سینه و در دل نشست
پارسا مسکین زبیم دین خود از زلف تو
می هراسد همچو مرغ از دام و چون ماهی ز شست
وصف تو جامی رقم می زد نمودی خط سبز
خامه را بشکست از شرم و ورق را برشکست
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş