شمارهٔ ۳۶۰
ج جامی
0
Altın Yaprak
هیچ شب بی تو دلم ناله به گردون نکشید
که به رویم رقم از اشک جگرگون نکشید
کس حریف من میخواره نشد بی لب تو
کز کف ساقی چشمم قدح خون نکشید
دل چو پرگار شد از دست تو سرگشته ولی
پای از دایره عشق تو بیرون نکشید
کوه را یافت هم آواز خود اندر غم ازان
کوهکن بار دل خویش به هامون نکشید
جان که من می کنم از هجر تو فرهاد نکند
آنچه من می کشم از عشق تو مجنون نکشید
می کشد دل سوی دل ای که دلم جز سوی تو
نکشیده ست تو را دل سوی من چون نکشید
مدعی نکته سنجیده جامی نشنید
طبع موزون چو نبودش سوی موزون نکشید
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş