شمارهٔ ۳۶۰
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
تا از بر من آن صنم گل عذار رفت
چون زلف بی قرار وی از من قرار رفت
مستغرقم به بحر غم اندر فراق تو
زان رو که م از دو دیده بت غمگسار رفت
دیگر به سرو و گل نکنم التفات هیچ
چون سرو نازم از طرف جویبار رفت
پایم بماند در گل حسرت چو سرو ناز
در بر نیامد او و ز دستم نگار رفت
از دست رفت یارم و در دل بماند درد
یک گل نچیده در جگرم نوک خار رفت
مست شبانه بودم و مخمور روز هجر
از باده وصال نگارم خمار رفت
تا دیده در جهان بگشادم به روی دوست
از دیدن رخش دل و دستم ز کار رفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş