شمارهٔ ۳۷۲
ج جامی
0
Altın Yaprak
چشمم از گریه چو در ورطه خون می افتد
راز پنهان دل از پرده برون می افتد
به ختم آن زلف نگون است و مرا در ره عشق
هرچه می افتد ازین بخت نگون می افتد
بی تو گم شد اثرم وز غم تو در عجبم
که به سر وقت من گمشده چون می افتد
گذر دیده شد آغشته به خون دل ازان
پاره های جگر آلوده به خون می افتد
خلق گویند بکن صبر و لب از آه ببند
چون کنم صبر که آتش به درون می افتد
شعله آه من این سان که ز گردون گذرد
عرش را دم به دم آتش به ستون می افتد
جامی این نوع که سررشته تدبیر گسست
آخرالامر به زنجیر جنون می افتد
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş