شمارهٔ ۳۷۶
ج جامی
0
Altın Yaprak
شد خیال آن خط از دل وان رخ مهوش بماند
دود زود از خانه بیرون رفت لیک آتش بماند
ناخوشیها دید مجنون از غم لیلی ولی
بهر ارباب دل از وی داستانی خوش بماند
مست می راندی میان شهر دی ابرش سوار
بس عزیزان را که سر زیر سم ابرش بماند
کرده بودی وعده تیری وه کزین بخت دژم
آنچه بایستی مرا در دل در آن ترکش بماند
در لطافت سرو بگذشت از سرافرازان باغ
لیک در رفتار خوش زان قامت دلکش بماند
پاک شد لوح دل از هر نقش لیکن همچنان
ذوق یار ساده و جام می بیغش بماند
داشت جامی دین و دنیا زهد و تقوی صبر و هوش
دولت عشق تو باقی باد کز هر شش بماند
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş