شمارهٔ ۴۰
ج جامی
0
Altın Yaprak
من که خدمت کرده ام رندان درد آشام را
کی شمارم پخته وضع زاهدان خام را
تا شدم فارغ به استغنای عشق از هر مراد
بر مراد خویش یابم گردش ایام را
رند و صوفی عارف و عامی مخوانیدم که من
گم شدم در شاهد و می برنتابم نام را
شیخ شهرتجوی رعنا را تماشا کن که چون
در لباس خاص ظاهر شد فریب عام را
می کشد دامی پی صید مگس چون عنکبوت
شاهبازی کو که از هم بردرد این دام را
محتسب در منع می از حد تجاوز می کند
می برد زین فعل منکر رونق اسلام را
هر کس از قسام فطرت قسمت خود یافتند
زهدورزان جامه سالوس و جامی جام را
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş