شمارهٔ ۶۵
ج جامی
0
Altın Yaprak
آن که از حلقه زرگوش گران است او را
چه غم از ناله خونین جگران است او را
گو کله برشکن از ناز که در مسند حسن
منصب شاهی زرین کمران است او را
دیده دریاست مرا زان گهر پاک که جای
صدف سینه صاحبنظران است او را
شد مرا حال دگر از غم آن شوخ ولی
نظر لطف به حال دگران است او را
دی گذشت از من بد روز و دگر بازنگشت
وه که خاصیت عمر گذران است او را
خاک شد دیده غمدیده مجنون و هنوز
چشم جان جانب لیلی نگران است او را
پند تلخ پدران در دل جامی نگرفت
زانکه دل در کف شیرین پسران است او را
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş