شمارهٔ ۶۵
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
تا شدم شیفته زلف تو آرامم نیست
همچو آغاز غمت شادی انجامم نیست
دلم آن گونه به دام تو هوس کرد که هیچ
حلقه ای خوبتر از حلقه اندامم نیست
من که در آتش سودای غمت پخته شدم
هیچ در بوسه آن لب طمع خامم نیست
هوس خلوت خاصت به چه امید و چه حد
من که ره در گذر بارگه عامم نیست
به دو زلفت که شبی روز نکردم هرگز
که نه امروز از آن زلف دوتا شامم نیست
ناله ام زار و دلم کاسه خون است دگر
هوس مطرب و ساقی طلب جامم نیست
تیر مژگان تو کام دل هر ناکام است
حیف کان تیر نصیب دل ناکامم نیست
با صبا شرح پریشانی خود گویم از آنک
سوی آن نافه گشا زهره پیغامم نیست
دست توفیق چو بگرفت عنانم افسر
تو مپندار که یک آن سخن رامم نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş