شمارهٔ ۶۵۵
ج جامی
0
Altın Yaprak
خیالی بود یارب دوش یا در خواب می دیدم
که رویش در نظر بر کف شراب ناب می دیدم
به اکسیر سعادت یافتم آخر بحمدالله
وصالش را که همچون کیمیا نایاب می دیدم
چه حاجت بود شمع افروختن در بزم او یارب
چو از عکس رخش عالم همه مهتاب می دیدم
به داغ نامرادی جان و دل می سوخت دشمن را
چو خود را بر مراد خاطر احباب می دیدم
بسی بر خاک سودم پیش پای ساقی از مستی
سری کش سجده گه در گوشه محراب می دیدم
به آب زندگی پی برد زاقبال وصال او
دلی کز آتش مهجوریش در تاب می دیدم
جهانی جان همی دادند بهر جرعه ای اما
ز جامش جامی لب تشنه را سیراب می دیدم
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş