شمارهٔ ۶۹۱
ج جامی
0
Altın Yaprak
هر زمانت پیش چشم خود تخیل می کنم
یک به یک اسرار حسنت را تامل می کنم
چون بدین خوبی که هستی نقش می بندم تو را
می شوم حیران که بی تو چون تحمل می کنم
نام تو گفتن نیارم فاش مقصودم تویی
گر حدیث سرو یا افسانه گل می کنم
چون زنی تیغم که جان ده بهر تیغ دیگر است
نه برای جان اگر ناگه تعلل می کنم
می روم دامن کشان با دلق رنگین از شراب
در صف دردی کشان عرض تجمل می کنم
سر عشق از دفتر گل خواندنم دستور نیست
فهم آن معنی ز گفت و گوی بلبل می کنم
گفتمش جامی اسیر توست گفتا آگهم
لیک بهر طعن بدگویان تغافل می کنم
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş