چو زلف شب پریشان گشت بر روز ز تب شمع فلک افتاد در سوز ز زردی کرد روی اندر تباهی همه گم شد سفیدی در سیاهی…
چو دیو شب برآمد از تنش جان یکایک شد پری هر گوشه پنهان فسون خوان سحرگه از دم سرد پریها را همه در شیشه ای کرد…
دگر چون روز سر برزد ز کهسار ز مردم دیو شب شد ناپدیدار پری رویان مریم روی از سیر همه گشتند پنهان جمله در دیر…
چو شاپور این چنین نیرنگ بر ساخت به غیبت آنچنان شطرنج ها باخت یکی طومار نقاشانه بگشود که هر نقشی که می خواهی در او بود…
سحر کاشک زلیخا جمله پالود ز خاور خسرو خور چهره بنمود نه حیلت را مجالی ماند نه ریو پریها گم شدند از صحبت دیو…
سخن پرداز کین در دری سفت ز شیرین و ز خسرو این چنین گفت که خسرو از پدر چون روی برتافت در آن ره صحبت شاپور دریافت…
چو شب اشک زلیخا ریخت برخاک برآمد یوسف خورشید از افلاک سپاه روم شد بر زنگ فیروز به تخت شرق آمد خسرو روز…
چو خسرو سوی ارمن یافت تسکین شنو دیگر حکایتهای شیرین که چون او در مداین ساخت منزل نبودش یک زمان آرام در دل…
چو شد احوال شیرین جمله مفهوم ز خسرو کن حکایت نیز معلوم چنین دارم ز استاد سخن یاد که خسرو چون به ارمن رخت بنهاد…
غنیمت دان دلا روز جوانی کزان خوشتر نباشد زندگانی هلالت چون فزونی جست و شد بدر غنیمت دان مه بدر و شب قدر…
الهی بنده را در کار خود کن حضوری بخش و توفیقم مدد کن که بعد از هشتصد و من بعد هشتاد بگویم قصه شیرین و فرهاد…
چو شد در قصر شاپور پری خوان پری رو را برآمد ناله از جان عرق افکند و از خود رفت یک چند پس از یک لحظه افشاند از شکر قند…
نشسته بود روزی شاه خوشدل طمع بسته که گردد کام حاصل که ناگه پیکی آمد تیز چون باد به پیش خسرو اندر خاک افتاد…
چو خسرو را شد این معلوم در روز سوی شهر مداین راند فیروز نیاسود و به رفتن تیز بشتافت به دارالملک خود شاهنشهی یافت…
چو شد شاپور و از آن قصر سنگین سوی خسرو به ارمن برد شیرین به جان درماند کز آن جای پرویز سوی شهر مداین رفته بد تیز…
15 / 97 gösteriliyor