هر چند که مرد قول و فعلش تبه است برداشتن پرده ز کارش گنه است رسوا شود آنکه می درد پرده خلق زر قلب در آید و محک روسیه است
تا تکلیف تو جا مهیا نکند در انجمن تو بوالهوس جا نکند بیقدر منم که هر کجا بنشستم تا دل نخلد جای مرا وا نکند
مرا تا افکند هر روز جایی نصیبم کرده گردون بادپایی بسیر هر دیاری چون کنم میل بره منزل نفهمیده است چون سیل…
حدیث شکوه گردون بلند خواهم کرد مگر بدرگه خان جهان رسد فریاد پناه اهل هنر شهنواز خان که کند ز رای روشن او آفتاب استمداد…
با گردش دهر و خلق پرشور و شرش کاری که نداری چه غمست از حذرش خاریکه تمام مایه آزارست در پا نخلد تا ننهی پا بسرش
در کف شاه جهان آن ثانی صاحبقران نیزه را بین جلوه گر چون برق لامع از سحاب نی غلط گفتم کفش خورشید اوج رفعتست نیزه زرین بود خط شعاع آفتاب…
زهی قصری که گردونت دهد باج سخن را برده تعریفت بمعراج زشوق دیدن ایوانت خورشید نخوابد همچو طفل اندر شب عید…
گویند ز رخ طره پیچان برداشت از شاخ گل آشیان مرغان برداشت او زلف برید یا صبا ز آتش حسن خاکستر دلهای پریشان برداشت
پرورده کدام بهارست این چمن کز بهر دیدنش نگه از هم کنیم وام هر خط او چو خطه کشمیر دلفریب وز حلقه حروف براه نظاره دام…
زهی دولتسرای آتش افروز فروغ تو جهان را صبح نوروز رخ افلاک را آیینه بامت چراغ اختران روشن زجاهت…
دل قافله درد ترا مرحله بود وین دشت بلا خیمه اش از آبله بود تا رفت غم تو هر چه بود از دل رفت آبادی کاروان که از قافله بود
ندارد شش جهت چون این مثمن که باشد هفت چرخش زیر دامن ملایک چون کبوتر بر رواقش ثریا کوزه نرگس بطاقش…
سرور ازین میهمان پرتعب یعنی که تب چند روزی شد که تصدیع فراوان می کشم آنچه از دست من آمد ز اشک سرخ و روی زرد پیش او هر لحظه نعمت های الوان می کشم…
با ما کین سپهر و انجم پیداست ناسازی بخت بی ترحم پیداست چون خشکی آشیانه در گلبن سبز بیبرگی ما میان مردم پیداست
نقشبند کارگاه صنع همچون زلف یار نقش پرگاری دگر بر روی کار آورده است از بهار گلشن فردوس رنگین نسخه ای کاتب قدرت برای روزگار آورده است…
15 / 747 gösteriliyor