غزل شمارهٔ ۱۰۱
ک کلیم
0
Altın Yaprak
از کمی مشتری جنس سخن خوار نیست
تحفه گرانقیمت است جوش خریدار نیست
دست قضا همچو شمع در چمن خوشدلی
گل بسری می زند کش غم دستار نیست
گاهی خاشاک سیل گاه خس شعله باش
ساکن یک مرحله سالک اطوار نیست
خاطر روشندلان زخم جفا می خورد
صیقل آیینه جز مرهم زنگار نیست
چشم پریشان نظر عاشق هر جاییست
دیده اگر بسته نیست لایق دیدار نیست
پست و بلند سخن تابع احوال ماست
ناله کنج قفس نغمه گلزار نیست
غمزه او مست ناز نرگس او ناتوان
غیر پرستار مست بر سر بیمار نیست
عاشق دلباخته باک ندارد کلیم
سنگ ستم گو ببار شیشه چو دربار نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş