غزل شمارهٔ ۱۲۴
ک کلیم
0
Altın Yaprak
ایدل دویدن از پی آن بیوفا بسست
گر تو هنوز سیر نگشتی مرا بسست
خواهی بدیده تا یکی آن خاکپا کشید
ای ساده لوح کور شدی توتیا بسست
فیض دم مسیح بدل مردگان گذار
آمد طبیب مرگ تلاش دوا بسست
ایدل ز موج اشک سیاهی مبر ز چشم
صیقل مزن که آینه ام بی جلا بسست
منت ز خضر با همه کوری نمی کشم
در کف ز استقامت طبعم عصا بسست
مژگان چون هست چشم تو ما را چه می کند
دارد هزار عاشق رو بر قفا بسست
زین بیشتر تلاش جدایی مکن کلیم
در قرب ناتوان نشدی این ترا بسست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş