غزل شمارهٔ ۱۳
ک کلیم
0
Altın Yaprak
بند از زنجیر نتوان کرد دل وارسته را
می تواند زد به عالم پشت پای بسته را
تشنه یک آرزو از همت والا نه ایم
خاک هم آب است دست از آب حیوان شسته را
تا توانی ناتوانان را به چشم کم مبین
یاری یک رشته جمعیت دهد گلدسته را
رحمت حق را هر آن عارف که بشناسد درست
داند اجری نیست چندان توبه بشکسته را
هیچگه راه جدایی در میان شان وا نشد
دوست دارم الفت آن ابروی پیوسته را
ای دل اندر بزم او پر زاری از حد می بری
یادگیر از شمع آنجا گریه آهسته را
خنده بدمستی است در ایام ما هشیار باش
محتسب بو می کند اینجا دهان بسته را
می نهم در زیر پای فکر کرسی از سپهر
تا به کف می آورم یک معنی برجسته را
کس بجز ساغر تلاش ما نمی فهمد کلیم
شعر فهمان جمله صیادند صید بسته را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş