غزل شمارهٔ ۱۵
ک کلیم
0
Altın Yaprak
دلا بر چشم تر نه آستین را
چه می پویی عبث روی زمین را
ز محراب دو ابروی تو پیداست
که با خود کرده روی کفر و دین را
ز موی پوست تخت فقر بافند
ملایک رشته حبل المتین را
بغیر از عجب از تحسین ندیدم
بدل کردم به نفرین آفرین را
شکست ایام گوهرهای بی عیب
که سازد سرمه چشم عیب بین را
ز نه خرمن که دارد کشت افلاک
نبینی بهره ور یک خوشه چین را
به حکاکی چه استاد است چشمت
کند از جنبش مژگان نگین را
دوات از کلک فکرم سر نپیچد
عجب ربطی است با دست آستین را
کلیم آن می که کوه غم ز دل برد
نبرد از روی او چین جبین را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş