غزل شمارهٔ ۱۶
ک کلیم
0
Altın Yaprak
بی تو از گلشن چه حاصل خاطر افسرده را
خنده گل دردسر می آورد آزرده را
ساغری خواهم دم آخر مگر همراه او
سوی تن باز آورم جان به لب آورده را
نه همین بی سوز عشقست از هوس هم گرم نیست
سینه تابوت است گویی زاهد دل مرده را
کاغذ غم نامه را کردم حنایی از سرشک
تا به یاد او دهم چشم به خون پرورده را
صورت ظاهر اگر در حسن باشد آفتاب
آورد تاریکی دل پی به معنی برده را
دل مکن از دوست گر خواهی به او پیوست باز
کس به گلبن تا به کی بندد گل افسرده را
چون ز خاک خاکساری گل دمیدن سر کند
سر شود یک دسته گل خاک بر سر کرده را
چشم مست او کجا پروای دل دارد کلیم
هیچ نسبت نیست با می خورده پیکان خورده را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş