غزل شمارهٔ ۱۷۹
ک کلیم
0
Altın Yaprak
زان رخنه ها که تن را از ناوک جفا شد
در دشت استخوانم دام ره بلا شد
تا دیده توقع از روزگار بستم
در چشمم از غباری بنشست توتیا شد
یکباره عشق کس را زیر و زبر نسازد
دستم بسر همانست پایم اگر ز جا شد
بر خاطر شکسته بارست مومیایی
آسود از کشاکش دردیکه بیدوا شد
عریانی جنون را نتوان لباس پوشید
پنهان نمی توان کرد رازی که برملا شد
در باغ آفرینش آسایشی نمانده است
ناسازگاری گل بدتر ز خار پا شد
در کوی میفروشان در یوزه که گردیم
هر کاسه گدایی جام جهان نما شد
تا دل طپیده اشکم بنیاد شوره کرده
زنجیر می خروشد دیوانه چون ز جا شد
دارد کلیم امید از تیره روزی خویش
تا چشم نیم مستش با سرمه آشنا شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş