غزل شمارهٔ ۳۸۴
ک کلیم
0
Altın Yaprak
کشش اوست که ما را بسر کار برد
بلبل از نکهت گل راه بگلزار برد
بر در میکده مستی بترنم می گفت
باده آبیست که از آینه زنگار برد
سود این داد و ستد چیست که در خلوت قرب
فرصت حرف دهد قوت گفتار برد
استخوانم نشود پیش خدنگ تو سفید
گر نه زخمم گرو خنده ز سوفار برد
یک چمن آب خورد از عرق خجلت گل
نکهت زلف تو گر باد بگلزار برد
مژه را داد ز کف چشم تو در آخر حسن
ترک مفلس چو شود تیغ بازار برد
شور بختیم و شهید لب او کاش کسی
استخوانهای مرا سوی نمکزار برد
تاب بیداد کلیم اینهمه چون می آرد
گر نه دل میدهدش آنکه دل از کار برد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş