غزل شمارهٔ ۴۰
ک کلیم
0
Altın Yaprak
از آن چشمی که می داند زبان بی زبانی را
نکویان یاد می گیرند طرز نکته دانی را
به نزد آنکه باشد تنگدل از دست کوتاهی
درازی عیب می باشد قبای زندگانی را
نمی خواهی که زخمت را به مرهم احتیاج افتد
سپر از سینه کن تیر جفای آسمانی را
کنون کز رعشه پیری به جامم می نمی ماند
چه حاصل گر دهد دوران شراب کامرانی را
به سان سایه گر از ناتوانی ها زمین گیرم
ز همراهان نیم واپس بنازم سخت جانی را
ز رویش دیده محروم است و گوش از مژده وصلش
که دوران بسته بر دل شاهراه شادمانی را
دلم سیمای جنگ از چهره صلح تو می یابد
به آن چشمی که بیند در تغافل هم زبانی را
بود روزی که می در پرده شب جلوه گر ماند
به ظلمت گر نشان دادند آب زندگانی را
کلیم الفت به خار این چمن بهتر بود از گل
که دامن گیریش دارد نشان مهربانی را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş