غزل شمارهٔ ۴۳۲
ک کلیم
0
Altın Yaprak
بس که از بار غم دهر گران بار شدم
همه ره سجده کنان تا در خمار شدم
شیشه ی هیچ دل از مستی من خود نشکست
من به این دل شکنان از چه گرفتار شدم
خرم از ابر بهاری نشدم طالع بین
که درین باغ چو خار سر دیوار شدم
خواهم آیینه دگر روی به من ننماید
بس که از زشتی خود بر دل خود بار شدم
تا کی ای دل ز غم تنگ دهانان زاری
من به تنگ آمدم از وضع تو بیزار شدم
بعد عمری که به خواب من بی دل آمد
گریه آبی به رخم ریخت که بیدار شدم
رفتم از هوش مکن مستم ازین بیش کلیم
چشم بردار از آن چشم که از کار شدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş