غزل شمارهٔ ۵۰۲
ک کلیم
0
Altın Yaprak
روز و شب از بس که محو آن میان گردیده ام
موی می ترسم برآید عاقبت از دیده ام
فرصت عشرت ز کف ندهم به هرجایی که هست
گریه تا بس کرده ام بر حال خود خندیده ام
گل به بستر تا نیفشانی نمی خوابی و من
شمع سان با شعله در یک پیرهن خوابیده ام
همچو من در پیش یار بی وفای خود کلیم
زود نتوان خار شد عمری وفا ورزیده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş